نقد |  او | ماراتن نامعقول

0

 از آنجا که آخرین ساخته‌ی «پل ورهوفن» تقریباً تا یک چهارم انتهایی خود فاقد هرگونه کنش رواییِ متمرکزی ست، تماشا کردنش بیشتر به یک ماراتون طاقت‌فرسای ۱۳۰ دقیقه ای شباهت دارد تا پیگیری یک اثر دراماتیک. اما اگر برای دیدن تیتراژ پایانی فیلم به اندازه‌ی کافی سماجت به خرج دهید در نهایت آنچه دست‌تان را می‌گیرد انبوه سوالات بی‌جواب است. اولین و مهمترینِ آن‌ها سوال ساده‌ای ست؛ این زن دقیقاً چه می‌خواهد؟

ورهوفن نه تنها در تمام طول مدت نمایش فیلم هیچ جوابی برای این سوال به ما نمی‌دهد، بلکه با کنار هم گذاشتن واحدهای ساختاری فیلم درمیابیم که احتمالاً خود نیز ذهنیتی در مورد جواب آن ندارد. بگذارید از همان کنش اول شروع کنیم؛ زنی میانسال، تنها و متمول در خانه‌ی نسبتاً اعیانی و وسیع‌اش مورد تجاوز فردی ناشناس با نقابی بر صورت قرار می‌گیرد. از واکنش خونسردانه و ریلکس زن که بگذریم و مرحله‌ی شُک پس از حادثه را مانند فیلمساز نادیده بگیریم به مرحله‌ی مواجهه با تبعات آن می‌رسیم. در این مرحله هر موجود معقولی دست به دو واکنش غیرارادی و ارادی می‌زند، اول آنکه به صورت غیر ارادی دچار ترس از تکرار حادثه می‌شود (که در این موقعیت کاملاً محتمل است) و سپس از یک نیروی قهریه (پلیس یا دوستان یا…) درخواست کمک می‌کند. در فیلم جناب ورهوفن سر و ته مرحله‌ی اول و غیر‌ارادی این واکنش با چند نگاه سرسری شبانه از پشت پنجره‌ها و در دست گرفتن یک چکش مینیاتوری و (البته!) خوابیدن آسوده تا صبح در خانه‌ی محل حادثه هم می‌آید. اما قضیه در مورد مرحله‌ی دوم واکنش مقداری پیچیده می‌شود؛ زن تصمیم می‌گیرد در این مورد به پلیس اطلاعی ندهد، بعدها در چند سکانس جدا دلیل این تصمیم را وحشت از پلیس به خاطر یادآوری اتفاقی عنوان می‌کند که حدوداً ۴۰ سال قبل رخ داده است. بیایید آنقدر سطحی‌نگر نباشیم(!) این بهانه حتماً سرپوشی ست که «میشل» بر ترس و شرم خود در بیان این مسئله می‌گذارد. اما کافی ست چند دقیقه بیشتر فیلم را تحمل کنید تا ببینید او چگونه با صراحتی بی‌بدیل (و بی‌معنی) جزئیات مسائل جنسی خود را برای تمام اطرافیانش بازگو می‌کند؛ حتی مسئله‌ی تجاوز، و حتی موارد جنسی شرم‌آوری که برخلاف مورد اول اتفاقاً کاملاً در آنها تعمد داشته است. شاید طرفداران درام‌های فرویدیِ ورهوفنِ کهنه‌کار در اینجا بحث عمیقاً روانشناسانه‌ی «لذت از مورد تجاوز واقع شدن» را مطرح کنند که قطعاً جای مکث دارد، جدا از آنکه اساساً مقوله‌ی «عمیق شدن» با هیچ چسبی به چنین ساختار متزلزل و کم بنیه و مملو از خطایی نمی‌چسبد، باز هم برای رد این ادعای روانشناسانه بدون نیاز به چنین نگاه مرتفعی کافی ست سکانسی را به یاد بیاورید که ایزابل هوپر با لبخندی مبتدیانه مشغول تصور صحنه‌ی حادثه، این‌بار به گونه‌ای ست که موفق به قتل خونین متجاوز می‌شود، این سکانس را در کنار سکانس‌های نهایی قرار دهید که مستقیماً بر همان تمایل مازوخیستی دلالت دارند. بله، خود ورهوفن هم نمی‌داند که به دنبال چیست.

elle_%d9%86%d9%82%d8%af_%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7

اما بیایید میشل را یک مازوخیست روان‌پریش در نظر بگیریم (که البته با مرور افعالی که تا انتهای داستان از او سر می‌زند گزینه دیگری نیز برای‌مان باقی نمی‌گذارد) که حتی با وجود ادامه پیدا کردن ماجرای پیام‌ها و جدی شدن خطر حمله‌ی احتمالی دوباره هنوز هم حاضر به مطرح کردن مسئله با پلیس و حفاظت از جان خود نیست. در این صورت سکوت و بی خیالی اطرافیان او پس از اطلاع از ماجرا و دیدن تبعات ادامه دار آن چیست؟ (البته که ما به دنبال جوابی به جز «جلوگیری از پایان داستان در دقیقه پانزدهم» هستیم!) شاید بگویید فرد_فرد اشخاص آن جمع چنان در فساد و تباهی و نفرت از هم غرق شده‌اند که دیگر مجالی برای محافظت از یکدیگر در هیچ‌کجای وجودشان باقی نمانده(!) در این صورت چگونه می‌توان دلیل اصرار آنها بر با هم بودن مدام‌شان را شرح داد؟ به نظر می‌آید اگر این امر ساده را به رفتارهای روزمره‌ی اعضای آن جمع اضافه کنیم و یاد پسری بیفتیم که با وجود غوطه خوردن در فقر مطلق و بر نیامدن از پس هزینه کرایه‌ی یک خانه شغل گارسونی‌اش را به خاطر «خراب شدن ماشین‌اش» و «ترس از ازدحام مترو» از دست می‌دهد. و یا مرد نویسنده‌ای را به یاد بیاوریم که از نامزدش به این دلیل جدا شده که کتاب نویسنده‌ی هم نام او را با اثر او اشتباه گرفته است، آنگاه می‌بینیم که برای قضاوت درباره‌ی منشاء افعال آنها نیز به مقصدی جز «نامعقول بودن» نمی‌رسیم.

این «نامعقول بودن» در سراسر اثر به شکل خطرناک‌تری در کاراکتر محوری و اعمالش ظاهر می شود. به نظر می‌رسد میشل بجز پلیس از اورژانس و پزشک ارتوپد هم خاطره‌ی وحشتناکی در ذهن دارد زیرا پس از تصادفی سهمگین برای درخواست کمک پس از پیدا نکردن دوستان نزدیکش حاضر می‌شود از یک متجاوز کمک بخواهد اما با اورژانس تماس نگیرد و پس از نجات توسط متجاوز نیز هیچکدام لزومی بر نشان دادن پای له شده‌ی زن به یک پزشک حس نمی‌کنند. اما حیرت‌انگیز‌ترین المان این سکانس کمک خواستن زن از کسی که می‌داند به شکل یک تبهکار وارد خانه‌ی زنان تنها شده و با خشونت به آنها تجاوز می‌کند نیست، بلکه واکنش مرد متجاوز است که بدون کوچکترین ترس و شرمی در لحظه خود را به صحنه‌ی حادثه می‌رساند (در جاده‌ای که انگار در تمام طول روز فقط یک زن تنها از آن گذر کرده است!) البته برای درک عدم تعقل رفتاری زن لازم نیست چنین موقعیت پیچیده و ابزوردگونی را تحلیل کنید، کافی ست تنها اسرار او را در برابر دکتر مبنی بر صحنه‌سازی بودن سکته‌ی مغزیِ مادرِ در کمایش را بشنویم تا ایمان بیاوریم این درام آنقدرها که خود می‌خواهد جدی نیست.

در این میان بازی فاجعه‌بار «ایزابل هوپر» نیز در این سیل اکت‌های جنون‌بار مزید بر علت شده است. گویی تنها رویکرد او در بازی کردن نقشی که شباهت‌های انکار ناپذیری با شخصیت محوری «معلم پیانو» (به عنوان بهترین نقش آفرینی او) دارد، یک اصل بوده؛ معکوس آن نقش آفرینی عمل کردن در راستای عدم تکرار آن. بدون توجه به این امر که معکوس یک فعل «عالی» طبیعتاً فعلی «مفتضحانه» است. این گونه است که اکت‌های خشک و زننده‌ی او در کنار عدم پرداخت کارگردان به هیچ کدام از بنیادهای اثرش منجر به ساخت اثری شده که در نهایت بر هیچ چیزی جز یک جنون جمعی دلالت نمی‌کند. جمعی که علی‌رغم عدم باورپذیر بودن تک‌تک افعال فاسدشان باز هم در نزدیک به سه چهارم ابتدایی زمان اثر تمام فوکوس فیلم را بر خود دارند تا فراموش کنیم که هسته‌ی اصلی درام (مسئله‌ی تجاوز) در تمام این مدت تقریباً به کلی فراموش شده است و جز چند پیام تهدیدآمیز چیزی ما را به یادش نمی اندازد. شاید هم پرداخت بیش از این به هسته‌ی مرکزی وضعیت را حتی بدتر نیز می کرد چرا که در اولین سعی کارگردان به پرداخت کارآگاهی ماجرا در همان دقایق اولیه به نگاه مشکوک زن به «پاتریک» برمی‌خوریم تا داستان کوچکترین جذابیت خود را در غافلگیری نهایی نیز از دست بدهد.

اگر اصرار به برشمردن تمام کاستی‌های آخرین اثر ورهوفن داشته باشیم با لیستی روبه‌رو می‌شویم که شاید مواردش از شمار خارج شود پس بیایید این پرونده را همین‌جا ببندیم و امیدوار باشیم سینه‌چاکانِ درام‌هایِ فرویدیِ این فیلمسازِ هلندی موفق به حفظ کرسی‌هایشان تا انتهای فصل جوایز نشوند.

 

13%
13%
امتیاز نقدسینما

آخرین ساخته‌ی «پل ورهوفن» تقریباً تا یک چهارم انتهایی خود فاقد هرگونه کنش رواییِ متمرکزی ست و تماشا کردنش بیشتر به یک ماراتون طاقت‌فرسای ۱۳۰ دقیقه ای شباهت دارد تا پیگیری یک اثر دراماتیک.

  • کارگردانی
    1
  • فیلمنامه
    0
  • بازیگری
    0
  • فیلمبرداری
    2
  • طراحی صحنه
    4
  • موسیقی
    1
  • رتبه کاربر (رای‎ها)
    0
اشتراک گذاری

درباره نویسنده

یک پاسخ قرار دهید