یادداشت | در مذمت قضاوت

0
| به بهانه ورود یحیی سکوت نکرد به شبکه نمایش خانگی |
محمد صدرا امینی

یحیی سکوت نکرد فیلمی است در مذمت قضاوت کردن دیگران. چنان که از نامش بر می‌آید، حرف فیلم افسوسی است بر سکوت نکردن «یحیی» و تلاش برای ایجاد این حس افسوس در مخاطب، و کارگردان برای ایجاد این حس، از فرم بهره‌ی بهینه‌ای می‌گیرد. فیلم از همان آغاز، پایان ماجرا را به ما نشان می‌دهد. با یک سکانس-پلان مناسب، فیلم برداری خوب و تاکید کافی بر شخصیت‌ها و روابط‌شان با یکدیگر. به گونه‌ای که بیننده‌ی هشیار، با آغاز و پیشروی داستان، با قیاس اتفاقات جاری و سکانس-پلان آغازین دچار حدس‌هایی می‌شود؛ که بعضی درست و بعضی نادرست‌اند. حدس‌های درست و نادرستی که کارگردان به عمد بر سر راه مخاطب می‌گذارد تا با همین اطلاعات ناکافی‌اش در دوراهی قضاوت قرار گیرد.

همچنین است عدم شفافیت سیر اصلی فیلم. فیلم با ابهامات و ایجاد سوالات بسیار برای مخاطب شروع می‌شود. ابهاماتی که فیلمساز برای باقی ماندنشان پافشاری بیش از حد نمی‌کند و در دادن اطلاعات بخل نمی‌ورزد. گرچه گشاده دستی چندانی هم ندارد. کارگردان خودآگاه یا ناخودآگاه می‌داند، که مخاطب برای ارتباط گرفتن با فیلم، روایت و شخصیت‌هایش نیاز دارد که اتفاقات و روابط شخصیت‌های داستان با یکدیگر را بداند، و این اقتضای روایت و پیرنگ داستانی است، نه اشکال مخاطب. فلذا وقتی که اطلاعات کافی به بیننده داده نشود، بیننده مجبور است به قراین موجود، در مورد شخصیت‌ها و اتفاقات قبل و بعد آن حدس‌هایی بزند و این همان چیزی است که فیلمساز به عمد مخاطب را به آن دچار می‌کند تا به همین سبب نیز او را شماتت کند.

یحیی سکوت نکرد فیلمی است در مذمت قضاوت کردن دیگران. چنان که از نامش بر می‌آید، حرف فیلم افسوسی است بر سکوت نکردن «یحیی» و تلاش برای ایجاد این حس افسوس در مخاطب. فیلم از همان آغاز، پایان ماجرا را به ما نشان می‌دهد. با یک سکانس-پلان مناسب، فیلم برداری خوب و تاکید کافی بر شخصیت‌ها و روابط‌شان با یکدیگر. به گونه‌ای که بیننده‌ی هشیار، با آغاز و پیشروی داستان، با قیاس اتفاقات جاری و سکانس-پلان آغازین دچار حدس‌هایی می‌شود

داستان یحیی سکوت نکرد، آرام و پایدار پیش می‌رود. با یک گره ابتدایی شروع شده و آهسته در حین باز شدن گره، زمینه را برای اتفاقات نهایی آماده می‌کند. یحیی، پسرک هشت ساله‌ای که  مادرش را از دست داده، توسط پدرش، نزد زنی (فاطمه معتمد آریا) که بعدا می‌فهمیم عمه‌اش بوده گذاشته شده است. پدر بدون خداحافظی می‌رود و این خود بیان‌گر ارتباط بین پدر و پسر است و زمینه‌ساز فهم این مطلب که پدر هرگز بر نخواهد گشت. عمه‌ی تنها – و در ابتدا ترسناک – حضور برادرزاده را خوش ندارد و پسر؛ بودن در کنار عمه را. پسر از راه نرسیده لباس عروسی عمه را که از انباری خاک گرفته پیدا کرده خراب می‌کند و عمه هم او را در اتاق طبابت قدیمی و مخوف همسر سابقش تنها می‌گذارد.

اما اوضاع این‌طور باقی نمی‌ماند و یک دشمن مشترک بیرونی (بچه‌های کوچه) آغاز نزدیک شدن این دو را رقم می‌زنند و کم‌کم عمه و یحیی آن‌قدر به یک دیگر نزدیک می‌شوند که عمه به طور ضمنی، او را به عنوان پسر مرده‌ی خود می‌پذیرد. عمه که کودک خردسالش را از دست داده، حال برای مواردی که کودک مریض است یا زایمان برای مادر ضرر دارد، به صورت غیر قانونی سقط جنین انجام می‌دهد. اما «مسعود»، پسرک تخس همسایه، معتقد است که مادرش را عمه‌ی یحیی کشته است و به همین دلیل هم بچه‌های کوچه را مجبور می‌کند تا یحیی را بایکوت کنند به این دلیل که عمه‌اش زن‌های حامله را می‌کشد و بچه‌هایشان را می‌خورد. این قضیه که تنهایی و کنجکاوی یحیی را بیشتر می‌کند، تلاش او را برای سر در آوردن از راز زیرزمین قفل شده‌ی حیاط خانه‌ی عمه بیشتر می‌کند و در عین حال باعث می‌شود که او در عالم کودکی به لیلا، زن جوان صیغه‌ای پیرمرد همسایه دل ببازد. یحیی بالاخره سر از کار زیرزمین در می‌آورد. با دیدن ملحفه‌های خونی و جنین خون‌آلود در تشت، غش می‌کند. در نهایت، با فاصله‌ی اندکی، پس از بهبودی نسبی، یحیی وارد زیرزمین م‌ شود و عمه را بر بالین لیلای مرده بر تخت می‌یابد. ترسیده، هیجان زده و غمگین به سمت تلفن می‌دود و پلیس را خبر می‌کند.

این جا ما دوباره سکانس اول فیلم را می‌بینیم. این بار یحیی با مونولوگی که یک سال با زمان اتفاقات فاصله دارد، واقعیت ماجرا را شرح می‌دهد و ما را متوجه حدس(قضاوت)های اشتباهمان می‌کند. قضاوت‌هایی که خود کارگردان با قرینه چینی‌هایی ما را به سمت استنتاج آن‌ها سوق داده است. لیلا هنگام سقط جنین و زیر دست عمه نمرده است، بلکه با قرص برنج خودکشی کرده و برعکس عمه سعی در نجات دادن او داشته است و این که مادر مسعود هنگام زایمان مرده و عمه بی‌تقصیر بوده است و در نهایت این که پدر یحیی برای همیشه او را ترک کرده و یحیی با لو دادن عمه‌اش به پلیس باعث تنها شدن خودش شده است و با همین حسرت فیلم به پایان می‌رسد که کاش یحیی سکوت می‌کرد.

همین حسرت پیام اصلی فیلم و در عین حال بزرگ‌ترین مشکل فیلم نیز هست. شعاری بزرگ و پررنگ، که در فیلم علت اصلی آن هیجان زدگی، ترس و احساساتی شدن کودکی ۸ ساله است، اما کارگردان عملا می‌خواهد آن را تعمیم دهد و یک پیام مطلق از آن استخراج کند و تصمیم اشتباه کودکی ۸ ساله را برابر کند با قضاوت بیننده‌ی بزرگسال! آن هم به سطحی‌ترین شکل ممکن، با مونولوگ یحیی که: «ای کاش هیچ وقت تلفن نمی‌زدم. اون وقت دیگه تنها نمی‌شدم!» گویا کارگردان بیش از حد در کودکانگی یحیی فرو رفته و فراموش کرده مخاطبانش در چه گروه سنی هستند تا پایان‌بندی فیلم در عین فیلم‌برداری و فضاسازی و موسیقی عالی، شبیه میان برنامه‌های آموزشی شبکه کودک بشود!

افسوس که این پیام زدگی مفرط، آن داستان‌گویی دلچسب، موسیقی‌زیبا، بازی‌های درخشان و فضاسازی عالی را به هدر داده و آخرین گام (بلکه اولین گام) کارگردان به مثابه یک بندباز را با لغزش مواجه کرده است.

اشتراک گذاری

درباره نویسنده

یک پاسخ قرار دهید