نگاهی به سینمای پست مدرن [۱] | سعید نیکورزم

0

مقدمه

پست مدرنیسم چیست؟
تناقضات موجود در امر تحقیق

متاسفانه ما نمی‌توانیم چندان صریح و متقن از مفهوم یا جریان پست مدرن صحبت کنیم. این مسئله دلایل متعددی دارد که حول یک مسئله اصلی در گردش‌اند: ما پست مدرنیسم را مثابه‌ی یک ابژه در دسترس نداریم تا بتوانیم بر روی آن تحقیق و مطالعه کنیم و این درباره‌ی هنری همچون تئاتر که خود برای عرضه نیازمند نوعی قطعیت از نوع وحدت کنش است، کار را بیش از پیش بغرنج می‌کند. این معضل معرفت شناسی در پست مدرنیسم خود را در قالب چند گذاره آشکار می‌کند که کم و بیش از یک آبشخور نسبیت گرایی تغذیه می‌کنند:

  • اول: تناقض معرفت شناختی

اساس فلسفه‌ی پست مدرن بر نسبیت گرایی و عدم قطعیت استوار است. اما شناخت علمی ناگزیر نیازمند نوعی قطعیت انگاری برای تعریف و طبقه بندی سوژه است. بنابراین ما برای شناخت پست مدرنیسم ابتدا باید آن‌را تعریف کنیم و این با ذات فلسفه‌ی پست مدرن در تناقض است.

  • دوم: مسئله زبان

زبان با متقنات سر و کار دارد. چنانچه زبان فی‌نفسه نظام و ساختار است و تلاش می‌کند تا به وسیله‌ی قرارداد جهان ما را به استعاره‌های زبان بنیان که قابل درک با ساختار ذهن ما هستند، ترجمان کند. بنا برای بنیان نظام زبان بر نوعی تعریف سوبژکتیو از امر ابژکتیو استوار است و ناگزیر هر بار که دست به کار می‌شود جهان پر تکثر را به امر کلی و قطعی تبدیل می‌کند. چنانچه وقتی ما می‌گوییم «میز»، با صورت کلی «میز» سر و کار داریم نه یک میز واقعی و محسوس. زبان هر لحظه در حال آفرینش معنا است، حال آنکه اساس پست‌ مدرنیسم با معناسازی و مفهوم‌سازی سر ناسازگاری دارد. بر این اساس هر چقدر بیشتر از پست مدرنیسم صحبت می‌کنیم آن را گنگ‌تر و گنگ‌تر می‌سازیم. چنانچه همین تحقیق نیز از قاعده مستثنی نیست. با اینحال برای ارائه و شناخت هر پدیده‌ای ما ناگزیر به استفاده از نظام‌های زبان بنیان هستیم.

  • سوم: یکی شده سوبژه و ابژه در جریان پست مدرن

فیزیک کلاسیک یا نیوتنی جهان را مستقل از فاعل شناسا یا انسان می‌شناخت. بر این اساس جهان را به مثابه‌ی سوژه مورد مطالعه قرار می‌داد. اما در فیزیک مدرن فاعل شناسا به عنوان مشاهده‌گر خود در ماهیت، وجود و سرنوشت ابژه تاثیرگذار است. بنابراین همان‌طور که یک الکترون تا قبل از مشاهده توده‌ای انرژی بیش نیست، جهان نیز تا قبل از مواجهه‌ی انسان و فرآیند تفکر وی فاقد معنای هستی شناختی است. بنابراین در تفکر پست مدرن انسان جدا و خارج از طبیعت نیست. بلکه این دو یک کل واحد را تشکیل می‌دهند. ما نمی‌توانیم فرآیندی را مورد مطالعه قرار دهیم تا وقتی که خودمان جزیی از این فرآیند هستیم. چنانچه از منظر تاریخی ما خود در عصر پست مدرن به سر می‌بریم و انسان نیز خود بخشی از پازلی است که پست مدرنیسم را منجر گردیده است.


حقیقت این است که چیزی به نام پست مدرنیسم وجود ندارد. وقتی می‌گوییم پست مدرنیسم باید با یک نظام مشخص با اصول و قواعد خاص و یا طبق تعریف «لیوتار» با یک جریان واحد و منسجم فرهنگی اجتماعی سر و کار داشته باشیم. (لیوتار، ۱۳۸۰) حال آنکه پست مدرنیسم فاقد چنین انسجامی است. بنابراین استفاده از واژه‌ی «ایسم» در پست مدرنیسم که به معنای مکتب یا جریان منسجم خاصی اشاره دارد، یک تناقض معرفت شناختی است که زبان بر ما تحمیل کرده است؛ چون پست مدرنیسم نمی‌تواند یک مکتب و سبک باشد، از طرفی استفاده از «تفکر یا فلسفه پست مدرن» نیز نمی‌تواند چیزی را حل کند، چون فلسفه با یک نظام معناشناختی خاص مبتنی بر معرفت‌شناسی استوار است؛ اما چنانچه نیچه معرفت شناسی را زیر سوال می‌برد اساسا زیر پای فلسفه را خالی می‌کند. بنابراین نمی‌توان مفهوم پست مدرن را بر اساس یک نظام معرفت شناختی مبتنی بر «حضور» تعریف کرد. در ارتباط با مفهوم حضور و غیاب «معنا» در ادامه توضیح خواهیم داد اما فعلا به همین اشاره اکتفا کنیم که بر اساس آموزه‌ی پست مدرن «حقیقت» و «معنا»، فرّار است و نمی‌تواند «حضور» داشته باشد و در واقع همیشه به تعویق افتاده و «غایب» است. بنابراین ما نمی‌توانیم بگوییم که «پست مدرن چیست»، اما شاید بتوانیم مبتنی بر غیاب، به شناختی نسبی از پست مدرنیسم دست یابیم. در واقع ما نمی‌توانیم بگوییم «پست مدرنیسم چیست» اما شاید بتوانیم بگوییم «پست مدرنیسم چه چیزهایی نیست». بر این اساس می‌توانیم ذره ذره به مفهوم پست مدرن نزدیک شده و به شناختی نسبی از آن دست یابیم. روش ما همچون مجسمه سازی است که صورت پیکری را در درون یک مجسمه می‌بیند و تلاش می‌کند با تراشیدن زائدات، آن پیکره را از دل سنگ بیرون بیاورد. در واقع این صورت همان معنا است که به وسیله زدودن هر آنچه که متعلق بدان صورت نیست بدست می‌آید.

مسئله‌ی شناخت

شناخت چیست؟ این عمده‌ترین پرسشی است که از یک سو به معرفت شناسی و از یک سو در دوران اخیر به فلسفه‌ی علم ختم گردیده است. ارسطو می‌گوید هر انسانی به طبع می‌خواهد بداند (ارسطو، ۱۳۶۰) آیا میل به دانستن در انسان یک امر ذاتی است چنانچه از ترس نشات می‌گیرد؟ آیا وقتی ارسطو می‌گفت دانستن از حیرت آغاز می‌شود. منظورش همین ترس ناشی از نادانی نبود؟ آیا نباید با باختین موافق باشیم که می‌گفت هیچ چیزی برای انسان به اندازه‌ی نداشتن پاسخ ترسناک نیست؟ (باختین، ۱۳۷۲)

بدیهی است که انسان از ابتدا در مواجهه در برابر امور ناشناخته‌ی زندگی خویش تلاش کرد تا به نوعی بر طبیعت غلبه پیدا کند. بر این اساس در برابر پرسش‌های بزرگ هستی پاسخ‌های خود را طبقه بندی کرد. این پاسخ ها منجر به سه عصر تاریخی عمده گردید.

  • تاریخ اسطوره‌ای
  • تاریخ فلسفی
  • تاریخ علمی

انسان ابتدایی تا حدود پیش از قرن ششم قبل از میلاد که قادر به تببین منطقی و علمی از پدیده‌های پیرامون زندگی خود نبود دست به اسطوره‌سازی زد. مثلا چون نمی‌دانست که خورشید از چه چیز ساخته شده است از آن به عنوان یک خدا نام برد و نامی بر آن گذاشت. بدین ترتیب فرهنگ اساطیری شکل گرفت. در حدود قرن ششم قبل از میلاد فلاسفه‌ای که فهرست نام آن‌ها با تالس آغاز می‌شود تلاش کردند تا بدون توسل به اسطوره و دین از زندگی یک تبیین منطقی به وسیله صرف عقل داشته باشند. بر این اساس فلسفه شکل گرفت. فیلسوفان بر اساس تفکر منطقی در ارتباط با پرسش‌های بزرگ هستی دست به نظریه‌پردازی زدند و در این بین در ارتباط با طبیعت نیز حدسیاتی را مطرح کردند که برخی از آنها بعدها بر اثر مشاهده علمی درست از آب در آمد. در این دوره دانشمندان و فلاسفه تقریبا یکی بودند، چون ابزاری برای مشاهده و تجربه وجود نداشت آن‌ها سعی می‌کردند که از راه تفکر منطقی مسائل را تبیین کنند. این عصر تا پایان قرون وسطی و تا دوران رنسانس ادامه یافت، تا اینکه با پیشرفت تکنولوژی ابزاری برای مشاهده و آزمایش نیز فراهم آورد و دانشمندان راه خود را از فلاسفه جدا کردند و به شناخت مبتنی بر مشاهده و آزمایش دست یافتند. اما فلسفه از میان نرفت، چنانچه اسطوره شناسی میدان را خالی نکرد و خود را به شکلی تکامل یافته‌تر در لباس دین عرضه کرد. چرا که همواره پرسش‌هایی وجود داشت که علم برای آن‌ها تا امروز پاسخی نداشته است. از جمله پرسشی که درباره‌ی معرفت آغاز شده بود و منجر به شاخه‌ای در فلسفه گردید به نام معرفت شناسی.

حقیقت این است که چیزی به نام پست مدرنیسم وجود ندارد. وقتی می‌گوییم پست مدرنیسم باید با یک نظام مشخص با اصول و قواعد خاص و یا طبق تعریف «لیوتار» با یک جریان واحد و منسجم فرهنگی اجتماعی سر و کار داشته باشیم. حال آنکه پست مدرنیسم فاقد چنین انسجامی است

معرفت شناسی سوالاتی را مطرح می‌کند که اساسا به خود مقوله‌ی معرفت می‌پردازد. مثلا معرفت چیست؟ چگونه به وجود می‌آید؟ متعلقات معرفت از چه مسیری بدیت می‌آیند. از طریق عقل یا تجربه‌ی حسی؟ آیا اصلا می‌توان معرفت مطلق و یقینی داشت؟ و سوالاتی از این قبیل. معرفت‌شناسی با انسان سر و کار دارد و به امر سوبژکتیو یا ذهنی می‌پردازد. در برابر هستی شناسی که به اشیا، هستی و امر ابژکتیو می‌پردازد. از این منظر بر اساس نظر ارسطو که برای اولین بار علم را به صورت تدوین شده در آورد، معرفت با «امر کلی» سر و کار دارد. فلسفه نیز با امر کلی و برای تلاش بر ایجاد نوعی وحدت آغاز می‌شود. بر این اساس اسطوره، فلسفه و علم شکل گرفته است. انسان اسطوره‌‌ساز برای تبیین جهان، دست به استعاره‌های اساطیری می‌زند. استعاره‌هایی که تلاش می‌کنند تا جهان ابژکتیو را در تعریفی ذهنی یا سوبژکتیو طبقه‌بندی کنند. فلسفه تلاش می‌کند تا از طریق تفکر منطقی و دیالکتیک بدین امر نائل شود. به طوری که سقراط هدف‌اش از جدل رسیدن به امر کلی است. افلاطون برای امر کلی وجود حقیقی قائل شده و با ارزش‌گذاری، جهان مُثل را می‌آفریند. ارسطو از جوهر یا صورت حرف می‌زند و فلاسفه‌ی قرون وسطی بدین مفاهیم ماهیتی مقدس و دینی می‌بخشند. یک اصل در تمام این فلاسفه مشترک بود و آن اینکه آن‌ها شناخت را امری بدیهی تلقی می‌کردند و در نتیجه با این پیش فرض تلاش می‌کردند تا حقیقت هستی را دریابند. از این‌رو فلسفه کلاسیک به هستی‌شناسی منحصر و به شکل دقیق خود وارد معرفت‌شناسی نشده بود. فلسفه‌ی مدرن که با دکارت آغاز می‌شود کار خود را با معرفت‌شناسی آغاز کرد و دکارت این سوال را مطرح کرد که آیا اصلا می‌توانم بدانم؟ دکارت نتیجه گرفت که درباره‌ی هیچ چیز نمی‌توان به یقین رسید جز خود اندیشه. بنا بر نظر وی انسان می‌تواند از یک چیز مطمئن باشد و آن اندیشیدن است: «من می اندیشم پس هستم.» دکارت بر این اساس اصالت را به متعلقات عقل انسان بخشید و به فیلسوفی عقل‌گرا تبدیل شد. بدین وسیله او مشکل معرفت شناختی خود را اینگونه حل کرد که مفاهیم سوبژکتیو دارای اعتبار هستند. بر این اساس فیلسوفان عقل‌گرایی همچون «اسپینوزا» و «لایبنیتس» کم و بیش اصل اولیه‌ی وی را پذیرفتند. این‌ها معروف شدند به فلاسفه‌ی عقل‌گرا و در برابر فلاسفه‌ای قرار گرفتند که نام تجربه‌گرایی را بر خود نهادند. «برکلی»، «هیوم»، «لاک» و… متعلقات عقل را بی‌اعتبار شمرده و تنها آن چیزی را اصالت بخشیدند که از طریق حواس انسان یا تجربه‌ی وی در ارتباط با جهان محسوسات بدست می‌آید. بدین وسیله آن‌ها نظریه‌ی معرفت‌شناختی خود را اینگونه تنظیم کردند که هر آنچه تجربه، در ارتباط با عالم محسوسات دریافت می‌کند صاحب اعتبار است. در ادامه فیلسوفی همچون «کانت» وارد عمل شد و تلاش کرد تا این دو دیدگاه را با هم پیوند دهد. بر این اساس جهان را به دو بخش تقسیم کرد. بخش «فنومن»ها که انسان قادر به شناخت آن به وسیله‌ی تجربه است و بخش «نومن»ها که هیچ‌گاه به تجربه راه ندارند. او متعلقات این جهان را «اشیا فی نفسه» خواند که به معرفت انسان راهی ندارند.

تناقضات معرفت شناسی در فلسفه مدرن

بک امر مشترک در تمام فیلسوفان تا این دوره وجود داشت و آن اینکه همه‌ی آن‌ها به نوعی با دوگانه‌ انگاری، ناشی از جدایی ابژه و سوبژه تلاش می‌کردند تا به نوعی شناخت تحقق یابند. سرانجام نوبت به دو فیلسوف آلمانی رسید که علی‌رغم اینکه از منظر جهان‌بینی کاملا بر خلاف یکدیگر حرکت می‌کردند، اما هر دو تناقضات معرفت شناختی را آشکار کردند. «شوپنهاور» که تحت تاثیر کانت بود با این نظر که «جهان نومن‌ها و فنومن‌ها از یکدیگر جدا نبوده و در واقع یکی هستند» و هگل با این نظر که «معرفت که خود ابزار نقد است و نمی‌تواند خود را نقد کند»، اساس معرفت شناسی را انکار کردند. بر این اساس دوگانه انگاری سوبژکتیو و ابژکتیو که توسط افلاطون آغاز شده بود جای خود را به اراده‌ی واحد شوپنهاوری و روح تاریخی هگلی داد. هگل که بیش از همتای خود شوپن‌هاور به بحث نظری معتقد بود به خوبی این مسئله را تشریح نمود که بنیان شناخت بر توصیف سوبژکتیو از پدیده‌ی ابژکتیو و سپس قیاس امر کلی سوبژکتیو با جزییات ابژکتیو استوار است. یعنی شناخت از راه دو استدلال استقرایی و استنتاجی (قیاس) صورت می‌گیرد. اما این در صورتی است که ما امر سوبژکتیو را از امر ابژکتیو جدا سازیم. در حالی که ابژه و سوبژه از هم جدا نیستند و آنچه که به عنوان متعلقات معرفت می‌نامیم خود معرفت نیز هست. هگل بر این اساس تاریخ را به مثابه‌ی یک روح واحد تفسیر کرد که بر طبق منطق دیالکتیک در حال تکامل دائم است. وی معتقد بود که معرفت برای شناخت خود نیازمند این است که معیارهای خود را نیز تغییر دهد و این یک تناقض است اما منجر به دیالکتیکی در ذهن می‌شود که هر لحظه آن را تکامل می‌بخشد.

نیچه و فروپاشی کلان روایت ها: (بررسی ریشه فلسفه پست مدرن در اندیشه‌های نیچه)

نیچه با پتک وارد فلسفه شد. وی در کتاب «غروب بت‌ها» گزین‌گویه‌های خویش را با این جمله تمام می‌کند: «پتک سخن می‌گوید.» (غروب بت ها، ۱۳۸۰ ) نیچه بنیان تاریخ فلسفه‌ی غرب را به خاطر ماهیت متافیزیکی آن چرندیاتی نامید که فیلسوفان از آن‌ها برای تحمیل استبداد فکری خود استفاده کردند. بت یا امر متافیزیکی برای نیچه تمام آن چیزی است که علم و فلسفه برای بقای خود بدان چنگ می‌زند. یعنی هرگونه تبیین سوبژکتیو از جهان ابژه‌ها. بر این اساس نیچه از امر کلی سقراط آغاز می‌کند و به فکت‌های علوم تجربی هم می‌رسد. وی تعاریف کلی سقراط را مورد نقد قرار می‌دهد که فیلسوف آن‌ها را برای استبداد اندیشه‌ی خود بر دیگری به واسطه‌ی جدل جعل ساخته است. افلاطون را که جعلیات استادش را به عنوان جهان مثل معرفی می‌کند به سخره می‌گیرد. ارسطو را از آنجایی که بر جوهر اشیا تاکید می‌کند بر خطا می‌شمارد. فلسفه‌ی مسیحی را از بنیان مورد قهر قرار می‌دهد. دکارت و عقل‌گرایان را به خاطر اینکه متعلقات عقل را اصالت بخشیده بود شماتت می‌کند. تجربه‌گرایان را به خاطر وقعی که بر شناخت می‌گذاشتند کنار گذاشت. کانت را به خاطر مفهوم متافیزیکی شی فی‌نفسه یک مسیحی شیاد معرفی می‌کند. در حقیقت دشمنی نیچه با فیلسوفان پیش از خود بدین دلیل بود که می‌دید آن‌ها به خاطر نفرت از این زندگی و به این خاطر که نمی‌توانند این زندگی را همانگونه که هست بپذیرند به مفاهیم مابعدالطبیعی تکیه کرده‌اند. وی همچنین می‌دید که این مفاهیم، آزادی انسان را سلب کرده و او را تبدیل به یک برده می‌کند. نیچه معتقد بود که فلاسفه تلاش می‌کنند تا نگاه خود را به زندگی حقیقت اعلی شمرده و بدان وسیله، استبداد فکری خود را که ناشی از خواست قدرت است، بر دیگران چیره سازند. وی معتقد بود که همه‌ی مناسبات طبیعی و انسانی حتی معرفت اندوزی نیز از خواست قدرت نشات می‌گیرد. اما انسان باید با آگاهی از این مسئله قدرت خود را فارق از اخلاق، دین و یا فلسفه در جهت آزادی و رسیدن به مفهوم ابر انسان به کار گیرد. در نتیجه او با هرگونه کلان روایتی از اخلاقیات گرفته تا نظام‌های دینی و فلسفی مخالف بود. او می‌دید که مثل افلاطونی به اسارت انسان در مدینه‌ی فاضله منجر می‌شود و استبداد ماتریالیسم تاریخی مارکس را پیش‌بینی می‌کرد. بنابراین هر گونه حقیقت یا کلان روایتی از سوی نیچه مورد نفی واقع می‌شد. چنانچه او به حقیقت مطلق هیچ اعتقادی نداشت و اندیشه‌های وی منجر به نوعی نسبی‌گرایی در فلسفه گردید که بعدها در پست مدرنیسم خود را نشان داد.

نیچه هیچ مکتب فلسفی از خود به جای نگذاشت چرا که اصلا آموزه‌های او با هر گونه ایسم و مکتب‌گرایی در تناقض است. وی پایه‌گذار فلسفه‌ی نسبی‌گرایی بود که بعد‌ها بیشترین تاثیر را در پست مدرنیسم گذاشت. بر این مبنا بود که کلان روایت‌ها جای خود را در پست مدرنیسم به خرده روایت‌ها دادند و دیگر از هنر و ادبیات یک صدا شنیده نشد

نیچه از هگل و حتی استادش شوپنهاور نیز جدا گردید. چرا که معنقد بود که هگل هر چند تناقضات معرفت شناسی را آشکار کرده اما خود به کلان روایتی به نام روح تاریخ چنگ زده که مستعد استبداد و تمامیت خواهی است. وی هر چند تحت تاثیر شوپن هاور است اما دیدگاه بدبینانه‌ی وی را به زندگی مورد نقد قرار می‌دهد. وی در مفهوم اراده‌ی استادش نوعی کلان روایت این‌بار به مفهوم منفی و بدبینانه‌ می‌دید اما با این‌حال نظر استاد خود را در مفهوم خواست قدرت که چیزی جدا از انسان و طبیعت نیست به کار گرفت.

نیچه هیچ مکتب فلسفی از خود به جای نگذاشت چرا که اصلا آموزه‌های او با هر گونه ایسم و مکتب‌گرایی در تناقض است. وی پایه‌گذار فلسفه‌ی نسبی‌گرایی بود که بعد‌ها بیشترین تاثیر را در پست مدرنیسم گذاشت. بر این مبنا بود که کلان روایت‌ها جای خود را در پست مدرنیسم به خرده روایت‌ها دادند و دیگر از هنر و ادبیات یک صدا شنیده نشد. بسیاری از متفکران پست مدرن همچون فوکو، لیوتار و دریدا تحت تاثیر نیچه هستند که در ادامه اندیشه های آنها مورد بررسی قرار خواهد گرفت اما پیش از آن می بایست روند تاریخی‌ای را که در پیش گرفتیم ادامه دهیم تا به عصر مدرنیته برسیم و رابطه‌ی آن‌را با پست مدرنیسم پیدا کنیم.

مدرنیته و پوزیتیویسم علمی

نیچه مردی نا به هنگام بود. هیچکس نمی‌توانست حملات او را بر اساس فلسفه، شناخت‌شناسی و به خصوص علم هضم کند. بعد از انقلاب صنعتی جنبش اومانیسم افراطی‌ای آغاز شد که تصور می‌کرد همه چیز با علم و عقلانیت قابل تبیین و توجیه است. عصر ماشینیسم در راه بود و تکنولوژی چنان با سرعت پیش می‌رفت که هیچ دین و خرافه‌ای نمی‌توانست جلوی آن‌را بگیرد. در این دوره متفکران مدرنی ظهور کردند که تلاش می‌کردند با تبیین عقلانی خود از زندگی همه چیز را پوزیتیوسم علمی پیش‌بینی کنند. بر این اساس عصری به وجود آمد به نام عصر مدرنیته که نگاه خود را به آینده به فردیت و به علم معطوف داشته بود. آنها حقایق و فکت‌های علمی را به مثابه‌ی امری قطعی تلقی می‌کردند و تلاش می‌نمودند تا اساس نظریه‌های فرهنگی و اجتماعی خود را بر آن استوار کنند. پوزیتیویسم، مارکسیسم، اگزیستانسیالیم و… حاصل این تفکر بودند. اما آن‌ها هر یک به نوعی وارد بازی خطرناکی شده بودند که نیچه یک قرن قبل آن‌ها را بر حذر داشته بود. کلان روایت‌های مدرنی در راه بودند که بنیان خود را بر اساس عقل‌گرایی و فکت‌های علمی استوار می‌ساختند. آن‌ها فراموش کرده بودند که فکت‌های علمی خود جز استعاره‌های زبان شناختی نیستند که به عنوان ابزاری برای تبیین زندگی به کار می‌روند. آن‌ها از پوزیتیوسم عقلانی مثل‌های افلاطونی ساختند و تلاش کردند تا با این کلان روایت‌های مدرن مدینه‌های فاضله‌ی جدیدی را رقم بزنند. حاصل این جزم‌گرایی مدرن دو جنگ جهانی خانمان سوز بود که از عقل‌گرایی ابزاری ناشی می‌شد.

برای نیچه سخت بود که بتواند انسانی را که با تفکر کلاسیک تربیت شده و در مدرسه تحت تعلیم فیزیک نیوتنی بوده را قانع کند که علم نیز همچون اسطوره چیزی جز استعاره‌های زبان بنیان برای توجیه و تبیین جهان نیستند. اما گویا بعد از جنگ جهانی دوم بشر به خودش آمد و تصمیم گرفت به معیار‌های شناخت‌شناسی خود نگاهی انتقادی بیاندازد. بنابراین متفکرانی ظهور کردند که فلسفه را از دایره‌ی مابعدالطبیعی و پوزیتیویسم خارج کرده و به منطق نوین و زبان‌شناسی روی آوردند. پست مدرنیسم با نقد مدرنیته آغاز شد و به خصوص علم‌گرایی و عقل‌گرایی را مورد توجه قرار داد.

پیش از هر چیز متفکران پست مدرن با این سوال رو به رو شدند که اصلا علم چیست و چگونه بدست می‌آید؟ این سوال آن‌ها را وارد حوزه‌ی منطق ارسطویی نمود و تلاش کردند نقص قوانین منطق ارسطو را آشکار کنند. پیش از هر چیز آن‌ها اساس علم یا استقرا را مورد حمله قرار دادند.

استدلال استقرایی

بر اساس مشاهده و تجربه است. در واقع رسیدن از جز به کل با استفاده از مشاهده و تجربه. بر این اساس دانشمندان با مشاهده در جزییات طبیعت آنچه را که به طور علّی و منظم اتفاق می‌افتد را به عنوان یک اصل کلی فرضیه قرار داده و بعد با آزمایش آن فرضیه در جزییات به یک نظریه‌ی علمی دست می‌یابند. در واقع استقرا چیزی نیست جز توجیه سوبژکتیو از ابژه‌ها و آزمایش آن در ارتباط با ابژه‌های دیگر. بر این اساس هر نظریه علمی با یک حدس یا فرضیه آغاز می‌شود و چیزی از قبل به شکل متقن اثبات نمی‌شود. استقرا بر این اساس مورد نقد است که انسان نمی‌تواند تمام نمونه‌های جزیی را که منجر به وضع یک تعریف کلی می‌شود را مورد آزمایش و مشاهده قرار دهد. چنانچه در مثال معروف قوی سیاه، کشف یک قوی سیاه می‌تواند این نظریه‌ی علمی را که همه‌ی قوها سیاه هستند را زیر سوال ببرد.

استدلال استنتاجی (قیاس)

این استدلال رسیدن از کل به جز است. این استدلال از سه قضیه تشکیل شده است. مثال معروف این نوع استدلال مثال سقراط است:

قضیه کبری: انسان فانی است.

قضیه صغری: سقراط انسان است.

نتیجه: سقراط فانی است.

دو نقد بر این نوع استدلال وارد است. یکی اینکه قبل از اینکه نتیجه خودش به دست بیاید از پیش فرض به دست آمده و دو قضیه ی کبری و صغری اصلا ابزاری هستند برای اثبات نتیجه. دوم اینکه خود قضیه کبری که برای اثبات نتیجه می‌آید نیاز به اثبات دارد و نتیجه‌ی یک استدلال اسقرایی است که پیش از این اعتبار این نوع استدلال مورد شک واقع گردید. زیر سوال رفتن این استدلال‌ها را می‌توان به خوبی در فیلم پالپ فیکشن دید.

پست مدرنیسم و علیت

نتیجه‌ی مهمتری که از اینگونه نقدها بر اصول منطق علمی بدست می‌آید در اصل علیت خود را نشان می‌دهد. اگر هرگونه استدلال منطقی فاقد اعتبار متقن است پس نمی‌توان رابطه‌ی علّی را بین پدیده‌های مختلف اثبات کرد. در واقع علیتی وجود ندارد. پس آنچه که ما به عنوان رابطه‌ی علت و معلولی می‌شناسیم چیست؟

«دیوید هیوم» مدت‌ها قبل به طور ضمنی به این سوال پاسخ داده بود که علت و معلول تنها واکنش روان شناختی ما نسبت به پدیده‌های مختلف است. چنانچه وقتی دو پدیده به طور متناوب تکرار می‌شوند ما یکی را علت دیگری می‌پنداریم.

اما پست مدرنیسم نمی‌توانست قبول کند که قضیه تا این حد ساده است و به واقع اینقدرها ساده نبود. دومین ضربه به مفهوم علیت را فیزیک مدرن وارد ساخت. هر چند ضرورت علی را زیر سوال نبرد اما با اضافه کردن یک علت فاعلی و نسبی سنخیت و قطعیت عِلّی را زیر سئوال برد.

فیزیک کوآنتوم اساس و منطق این جبر علّی را به هم ریخت و نشان داد که اعیان وجودی، مستقل از مشاهده‌گر نیستند که مستقلا خواص و کیفیات خاص خود را داشته باشند. منطق دوگانه‌ی رفتار الکترون به دور هسته و اصل عدم قطعیت نشان داد که منطق علّی در فیزیک نیوتنی یا اساسا علم در اینجا کاربردی ندارد. در اینجا نیرویی فراتر از منطق علیت وجود دارد که می‌تواند با شکستن تابع موج در ساز و کار امور هستی دخالت کند. کائنات چیزی جز توابع موج با خصوصیت انتزاعی _ ریاضی نیستند که در جریان مواجه و تفکر انسان به مثابه‌ی ذراتی بنیادین جهان ما را تشکیل می‌دهند.

با این‌حال به نظر می‌رسید که تبیین علمی از جهان به چنین رویکردی نیاز داشت چرا که در خلال قطعیت انگاری مفهوم کلاسیک علیت نوعی دترمینیسم نیز وجود داشت که اختیار انسان را تخطئه می‌کرد اما در مفهوم علیت به معنای مدرن آن این اختیار و اراده‌ی انسان است که به طور نسبی در امور کائنات دخالت دارد.

این نگاه جدید به مفهوم علیت در تفکر پست مدرن بسیار مهم است. آنچه که ما به عنوان تکثر‌گرایی در هنر پست مدرن می‌بینیم حاصل همین واسازی مفهوم علیت است. در هنرهای تجسمی همچون نقاشی‌های کوبیسم می‌توان این تکثرگرایی و عدم وجود مرکزیت معنایی را مشاهده کرد. همچنین هنر پست مدرن بر نوعی ماهیت سوبژکتیو استوار است که اثر هنری به واسطه‌ی مواجهه با مخاطب تبدیل به اثر هنری می‌شود. در واقع علت غایی، مخاطب است نه عناصر مستقل از او؛ مثل پرفورمنس آرت.

در سینمای پست مدرن به خصوص در فیلم پالپ فیکشن اصل علیت بارها زیر سوال می‌رود و جای آن را مفهوم احتمال و تصادف می‌گیرد.

 

ادامه دارد…
اشتراک گذاری

درباره نویسنده

mm

مدرس دانشگاه | عضو انجمن منتقدان سینمای ایران | عضو انجمن منتقدان تئاتر ایران

یک پاسخ قرار دهید