مغلطه فرم

0
نقدی بر ایده‌زدگی و فرم‌زدگی در تئاتر نو ایران

به بهانه نمایش این یک پیپ نیست به کارگردانی «سید محمد مساوات»


چند روز پیش به تماشای نمایش این یک پیپ نیست نشستم. وقتی نمایش تمام شد به رسم ادب ایستادم و آماده شدم که در رورانس برای بازیگران دست بزنم، اما هیچ کس به روی صحنه نیامد. در واقع به نوعی کارگردان ایده‌ی کلی اثر را در طراحی رورانس به کار گرفت. ایده‌ای که از پیشتر این قرار داد را با من در میان می‌گذاشت که آنچه می‌بینی ممکن است وجود نداشته باشد یا برعکس. یعنی آن چیزی که نمی‌بینی ممکن است وجود داشته باشد. کارگردان از طریق گذاشتن زیرنویس این بازی را با مخاطب راه انداخته بود. مثلا روی تصویر می‌نوشت ماریا وارد راهرو می‌شود و بعد هیچکس وارد نمی‌شد و یا برعکس. در این بین یک داستان جنایی هم وارد اثر کرده بود و سعی کرده بود ایده خود را در این داستان جنایی پیاده کند. کل بحث بر سر این بود که پدر خانواده‌ای کشته شده بود و شخصیت‌ها سعی می‌کردند تا راز این جنایت را کشف کنند. بحث سر این بود که آیا جنازه‌ای که در حمام وجود دارد واقعی است یا نه. کارگردان این اثر را تحت تاثیر کتاب این یک پیپ نیست «میشل فوکو» ساخته است. اینکه تا چه حد خوانش کارگردان توانسته فلسفه فوکو را تئاتریکال کند جای بحث دارد که بدان می‌پردازم.

از آن‌جا که بازیگری روی صحنه نیامد دست نزدم اما مجبور شدم چند دقیقه صبر کنم تا ابراز احساسات تماشاگران به کسانی که روی صحنه نیستند تمام شود. چه ابتذالی! درست است چند دقیقه تماشاگران بی‌وقفه دست می‌زدند. برای که؟ برای هیچکس! من نتوانسته بودم با کار ارتباط برقرار کنم، راحت بگویم که کار را دوست نداشتم. حتی حوصله‌ام سر رفت. مخصوصا در مقطعی از کار که باید حدود  ۴ دقیقه و سی ثانیه در تاریکی می‌نشستیم تا ایده کارگردان را تحمل کنیم. ایده‌ای که از روی یکی از اثار «گاسپار نوئه» گرته‌برداری شده بود. با این تفاوت که نوئه در آن فیلم از این ایده در راستای ماهیت دراماتیک اثرش بهره گرفته است اما در اینجا….

به هر حال چیزی عجیب بود. تماشاگران حدود ده دقیقه بی‌وقفه برای کاری دست می‌زدند که اغلب آن برای من ملال‌آور بود. تئاتر زیبا بود اما نکته این بود که فقط زیبا بود و این زیبایی یا ایده‌های اجرایی و یا اصطلاحا سینمایی و البته طراحی صحنه، چند دقیقه بعد از شروع کار برایم تکراری شد. چون اذیتم می‌کرد. بیش از حد مصرف گرایانه و کالا زده به نظرم می‌آمد. با خود گفتم اکنون دیگر می‌خواهم «درام» ببینم. اما مساله جور دیگری پیش رفت. این مصرف‌زدگی به شکل غلوآمیزی می‌خواست خود را در کارگردانی عرضه کند. پیش از پرداختن به این مساله باید بگویم یک چیز ذهن من را به خود مشغول کرده بود. چرا آن تماشاگران کف زدن را تمام نمی‌کردند؟ آن کف زدن‌های سرسام آور! آیا آنها چیزی را دیده بودند که من ندیده بودم؟ آیا من تئاتر دیگری را دیده بودم؟ بعدها فهمیدم که کف زدن زیاد و غیر معمول برای یک تئاتر همانقدر می‌تواند نشانه بدی باشد که اصلا دست نزدن برای آن! وقتی زیاد دست می‌زنی یعنی دست زدن‌ها از حالت بی‌نظمی یک حالت ریتمیک و بی‌وقفه می‌گیرد حتما چیزی کم است: یک سوتفاهم بزرگ! هیچ وقت نمی‌توان همه را تا این حد راضی نگه داشت. مگر اینکه با این هدف تئاترات را ساخته باشی! همیشه یک کلکی در کار است. نه الزاما عامدانه اما کلکی نشات گرفته از یک گرایش پوپولیستی. گرایشی که غوغا می‌طلبد. حتی وقتی که از نیهیلیسم صحبت می‌کند آن را به شکل یک کالا در می‌آورد. این گرایش خطرناک است. چرا که لازم است تا محتوای کالای خود را تا حد سلیقه‌ی اکثریت پایین بیاورد تا آن کالا خریدار داشته باشد.

با نمایش این یک پیپ نیست شروع کردم چون در نوع خود بهترین است. این مساله به معضل تئاتر ایران تبدیل شده؛ بیماری عصر ما. وقتی در فرهنگ مصرف‌گرایی تحلیل می‌روی همه چیز کالا می‌شود حتی زیبایی شناسی. این مساله خود جای بحث دارد که چگونه در عصر مدرن زیبایی شناسی در خدمت ایده‌های پوپولیستی قرار می‌گیرد. خلاقیت هم ابزار دست همین کالایی شدن هنر می‌شود و اینجاست که بیماری ایده‌زدگی و فرم‌زدگی وارد تئاتر ایران می‌شود. متاسفانه تئاتر ایران مدت‌هاست که گرفتار این بیماری شده است. حاصل اینکه دیگر از درام خبری نیست. دیگر شخصیت به معنای دراماتیک آن در اثر وجود ندارد. خلاصه اینکه کار از بینش تهی می‌شود. چیزی که می‌ماند فرم است.

در اینجا محتوای دراماتیک بازیچه دست فرم می‌شود و به هر سازی می‌رقصد. یک نمایشنامه کلاسیک به دست کارگردانی که دراماتورژی نمی‌داند از تم تهی می‌شود و همه چیز تا آنجایی رسمیت پیدا می‌کند که در خدمت فرم و ایده کارگردانی باشد. خلاصه کتاب را از سر دیگرش می‌خوانیم. چرا که قاعده بر این است که درام اصل قرار گیرد و بهترین فرم برای اجرای آن که بیانگر حق مطلب باشد طراحی شود. اما اینجا قضیه برعکس شده است. ایده و فرم را مرجع و سرمشق قرار داده و تلاش می‌کنند درام را به ساز فرم برقصانند و الزاما یک قصه یا درام هم داشته باشند. خلاصه اینکه دکمه‌ای دارند و می‌خواهند برای آن کت بدوزند. صرف یک ایده نمی‌تواند منجر به تئاتر شود. ایده باید در خدمت یک بستر دراماتیک باشد. اما نکته مهم این است که بالاخره هر تئاتری یک درام، یک قصه و کمی‌ هم شخصیت‌پردازی می‌خواهد. اینجاست که درام را تا حد یک معما تقلیل می‌دهند. هر چه قدر هم این معما قشنگ‌تر باشد مخاطب بیشتر در بازی آنها فرو می‌رود. خلاصه مخاطب را به گوشه رینگ انداخته و آن قدر به او ضربه می‌زنند تا گیج شود. اکنون آماده است تا هر چه می‌گوییم قبول کند.

وقتی هنرجوی تئاتر بودم از معلم‌مان درس مهمی گرفتم؛ او در پاسخ به پرسش ما که جوهره درام چیست پاسخ داد: «راز». آن موقع این واژه ذهنم را مشغول کرد. معلممان ادامه داد: «مراقب باشید این راز به معما تبدیل نشود.» آری درام گره افکنی دارد، گره گشایی دارد، تعلیق دارد و… اما هیچ کدام از اینها غایت نیست. همه وسیله‌ای برای بیان یک راز است. رازی که با تحول و بازشناخت شخصیت در این جهان پیوند دارد. اما اگر وسیله به هدف تبدیل شود چه می‌شود؟ حاصل چیزی نیست جز: معما سازی، ایده زدگی و فرم زدگی. وقتی خود معما، خود ایده، خود فرم هدف می‌شود دیگر درام، شخصیت، بینش و… همه و همه ابزار دست قرار می‌گیرند. کافی است این داستان را در بیاوری و داستان دیگری را وارد کنی. فرقی نمی‌کند و این خطرناک است. یادم می‌آید همان روز دوستانی که داعیه‌دار پسامدرنیسم در تئاتر بودند مدعی شدند که این دیدگاه دیدگاهی کلاسیک است. اما اینطور نیست. جهان بینی دراماتیک دو هزار و پانصد سال است که همین است. از «اودیپ شهریار گرفته» تا «چخوف»، از «ایبسن» گرفته تا «در انتظار گودو».

مساله این است که جهان‌بینی دراماتیک با فلسفه وجود انسان در این جهان پیوند خورده است. در هر دوره‌ای بنابر اقتضا فرم و ایده‌ای پیدا می‌شود که این جهان‌بینی در آن به بیان در می‌آید. اما شما وقتی ایده را چه در فرم و چه محتوا جایگزین درام می‌کنید تئاتر سوبژکتیو می‌شود. یعنی درام ابزاری برای فلسفه می‌شود. روزی تصور می‌شد که وقتی از تئاتر ایدئولوژیک صحبت می‌کنیم تنها به محتوا نظر داریم و مثلا از تئاتر شعاری حرف می‌زنیم. اما نوع دیگر این تئاتر ایدئولوژیک کمی‌ پنهان‌تر است و گرایش آن به فرم است. در اینجا هم ایده از همان ماهیت برخوردار است: یعنی ابزاری و مصرفی است، منتها متوجه فرم است. در اینجا زیبایی شناسی شعاری می‌شود. یا به عبارتی زیبایی شناسی جنبه مصرف‌گرایی پیدا می‌کند. البته این تنها مختص تئاتر ایران نیست. اما تئاتر ایران نیز بدان مبتلا شده است. در تئاتر ایدئولوژیک ایده تبدیل به همه چیز می‌شود. غایت ایده است. مثلا در تئاتر ایدئولوژیک رئالیسم سوسیالیسم روسیه کمونیستی ایده‌ی اصلی کمونیسم بود و همه‌ی درام در خدمت این پیام قرار داشت. در تئاتر پست مدرن همین اتفاق در زمینه فرم روی داده است. ایده همه چیز است منتها در ارتباط با فرم و زیبایی‌شناسی. اینجاست که تئاتر از بینش دراماتیک تهی می‌شود و همه چیز در خدمت ایده است. مساله این است که این تئاتر هم به همان اندازه می‌تواند فاشیستی و شارلاتانی باشد.

غالبا فراموش می‌کنیم درام خود عمیق‌ترین فلسفه است. بهتر است برای آشنایی با میشل فوکو کتابش را بخوانید تا اینکه بخواهید بروید تئاتر را ببینید. آن هم تئاتری که تفسیری غلط و سطحی از فلسفه «خیانت تصویر» در آن کتاب است. در آن کتاب فوکو از ساختار زبان شناختی هستی سخن می‌گوید. اینکه هر چیزی زبان است و در چهارچوب زبان فهمیده می‌شود. یا به قول هایدگر زبان خانه وجود است. مساله این نیست که تصویر یک چیز را می‌گوید و کلام چیز دیگری را. مساله بازی دیدن و ندیدن نیست که در تئاتر محمد مساوات می‌بینیم. در آنجا منظور از زبان «کلام» نیست. این تفسیر غلط از فلسفه زبان شناختی ویتگنشتاین، هایدگر و فوکو است. منظور این است که همان واقعیت که ما در آن زندگی می‌کنیم ماهیتی زبان شناختی دارد. یعنی آگاهی خود را به واسطه مقولاتی زبان شناختی تقویم می‌کند. وقتی تو داری این زبان را در ارتباط با کلام (یعنی زیرنویس) تفسیر می‌کنی و بستر رئالیستیک صحنه را نقض می‌کنی اتفاقا داری آن فلسفه را نفی می‌کنی. این تفسیر غلط و سطحی از آن فلسفه زبان شناختی است.

مساله مقایسه زبان کلامی ‌و زبان تصویر نیست. مساله این است که این دو تا یکی هستند. یعنی آن تصویر یا آن واقعیت هم به همان اندازه زبانی است. به عبارتی تقابلی بین سوژه و ابژه وجود ندارد. اما وقتی تو داری زبان کلامی ‌و تصویری را از هم جدا می‌کنی اتفاقا داری یکی بودن ابژه و سوژه را نفی می‌کنی. یعنی داری همان فلسفه را چپه می‌خوانی. چون نمی‌توانی بفهمی‌اش. چون ذهن سوبژکتیو نمی‌تواند بفهمد یکی بودن ابژه و سوژه یعنی چه. از همه چیز تفسیر سوبژکتیو می‌کند. ایدئولوژی یعنی همین. در این یک پیپ نیست فوکو مساله واقعی بودن یا نبودن ما، یا مقایسه زبان کلامی ‌و تصویری، یا از این قبیل فلسفه بافی‌ها نیست. در آنجا فوکو اتفاقا می‌خواهد بگوید ابژه و سوژه یکی است. اما تو اتفاقا داری بر تقابل ابژه و سوژه تاکید می‌کنی.

در تئاتر می‌بینیم که صحنه خالی است و در زیرنویس نوشته می‌شود بازیگر وارد می‌شود و بعد بازیگر وارد نمی‌شود یا برعکس! این ابتذال است. این به بازی گرفتن شعور مخاطب است. در صحنه‌ای در این تئاتر کاراکترها بحث می‌کنند که من دارم در وان حمام می‌بینم که پدر غرق در خون است. آیا تو چیز دیگری را می‌بینی؟ بازیگر مقابل جواب می‌دهد. من چیزی نمی‌بینم و کسی در وان حمام نیست. یا در زیرنویس نوشته می‌شود زنی که نیست وارد می‌شود. بعد زنی که هست وارد صحنه می‌شود. یکی نیست به اینها بگوید تئاتر یک بستر رئالیستیک دارد. تئاتر هنری ابژکتیو است و تقلیل دادن آن به یک بازی سوبژکتیو خیانت است. شما نمی‌توانید هر قراردادی را بگذارید و بعد آن قرارداد را نقض کنید. شما نمی‌توانید با اطلاعات غلط برای مخاطب معما بسازید و بعد با همان پیش فرض‌های غلط مخاطب را غافل گیر کنید. مخاطب باهوش کاراکتر را می‌بیند. اگر تناقضی در بستر رئالیستیک صحنه ببیند که مثلا کاراکتر‌ها چیز دیگری را می‌بینند و مخاطب چیز دیگری را، صرفا یک استنتاج می‌کند: شخصیت‌ها دچار نوعی اسکیزوفرنی هستند. چون کاراکتر در یک بستر رئالیستیک عمل می‌کند.

تماشاگری که تئاتر را فهمیده همین یک برداشت را می‌کند. همچنان که برای بازیگرانی که در رورانس نمی‌آیند دست نمی‌زند. اینکه می‌آیی و در زیرنویس چیز دیگری غیر از این را به تماشاگر حقنه می‌کنی، این کلاه برداری است، شارلاتانیسم است، بازی با شعور مخاطب و احمق فرض کردن اوست. فاشیسم است. هر چقدر هم که خودت متوجه اش نباشی. تنها تماشاگر سوژه زده است که می‌تواند این قراردادهای سوبژکتیو را بپذیرد. چون این تماشاگر عقیم شده است. قدرت درک دراماتیک خود را از دست داده است. او هم به همان اندازه هنرمند فرم زده است. منتهی اشتباه نکنید. این تولید زیبایی شناختی حتی فرم هم نیست. چون فرم در ارتباط با محتوا معنا پیدا می‌کند. وقتی شما فرم را هدف می‌گیرد. دارید فرم را معنا زده می‌کنید. دارید فرم را به شعار تبدیل می‌کنید. این بازی با کلمات است. مغلطه‌ی فرم است. تئاتر نیست، تزویر است و این برای مخاطب سوژه زده عمیق به نظر می‌رسد. مخاطبی که افیون زده است این مغلطه فرمالیستی او را نشئه می‌کند. مفتون این مغلطه زیبایی شناسی می‌شود و چون به طور کامل تدخیر شد بر می‌خیزد و همچون عروسکانی که کوک شده اند بر می‌خیزند و برای بازیگرانی که نیستند دست می‌زنند…

اشتراک گذاری

درباره نویسنده

mm

مدرس دانشگاه | عضو انجمن منتقدان سینمای ایران | عضو انجمن منتقدان تئاتر ایران

یک پاسخ قرار دهید