فیل در اتاق

0
نگاهی به فیل به کارگردانی «گاس ون سنت»
به بهانه افزایش حوادث تیراندازی‌ در آمریکا
• سعید نیکورزم
• نعیم صدری

نوشتن درباره‌ی فیل کار ساده‌ای نیست. پیش از هر چیز به خاطر اینکه کارگردان مخصوصا راه را برای هرگونه تأویلی که خوشایند منتقدان باشد می‌بندد. آن هم منتقدانی که خود محصول فرهنگی هستند که همه چیز را در چهارچوب تأویل و معنا و طبقه‌بندی‌های علمی درک می‌کنند.

وقتی به گاس پیشنهاد شد که فیلمی از روی ماجرای فاجعه کلمباین[۱] بسازد همه منتظر بودند تا ببینند تحلیل او از این ماجرا چیست. همه و به خصوص منتقدان دنبال یک پاسخ بودند: چرا آن دو نفر دست به چنین جنایت وحشتناکی زدند؟ اما گاس می‌گوید بس است دیگر هر چقدر این ماجرا را تحلیل کردیم. یکبار هم که شده دست از تحلیل‌های روان‌شناسی و جامعه‌شناختی خود بردارید و با این دو نفر و دیگر بچه‌های این مدرسه همراه شوید. اینبار فقط زندگی این افراد را ببینید، شاید چیزی دست گیرتان شود. اینجاست که دوربین گاس پشت این بچه مدرسه‌ای‌ها به راه می‌افتد و با تک تک قدم‌های آنها همراه می‌شود، تا صرفا مخاطب را از خلال یکنواختی حرکت دوربین به این کاراکترها نزدیک کند؛ گاس ما را به تجربه‌ای مشابه دعوت می‌کند.

انسان ذاتا دنبال علت‌ می‌گردد. او یک دلیل‌ می‌خواهد. مخاطب و به خصوص منتقد می‌خواهد بداند که چرا آنها دست به چنین عملی زدند. از اینرو پای تحلیل‌های گوناگون جامعه‌شناسی و روان‌شناختی را وسط‌ می‌کشد. مساله رسانه را مطرح‌ می‌کنند. از «فرهنگ تفنگ» صحبت‌ می‌کنند. از فرهنگ قلدری حرف‌ می‌زنند. از نقش سرکوب حقوق اقلیت‌ها و به خصوص همجنسگراها‌ می‌گوید و…. البته گاس نشانه‌هایی از این دست را به مخاطب‌ می‌دهد. اما حقیقت این است که هرگز آنها را به عنوان زیربنای اصل ماجرا معرفی نمی‌کند. گویا تمام اینها کاتالیزورهایی هستند که چاشنی انگیزه‌ی بنیادین‌تری را فعال کرده‌اند. فاجعه بزرگ‌تر از این حرفاست که با این خوانش‌های جامعه‌شناختی و روان‌شناختی قابل حل باشد. هیولایی در زیر این فرهنگ مدرن خوابیده است که هر آن ممکن است بیرون بیاید و حوادثی از این دست را رقم بزند. اما گاس در پاسخ به این پرسش محبوب منتقدان یک پاسخ‌ می‌دهد: «نمی‌دانم!»

چه کسی‌ می‌داند در ذهن آن بچه‌ها چه‌ می‌گذشته است. هیچ‌وقت یک دلیل واحد وجود ندارد. کار سینما هم این نیست که دستمایه‌ی این قبیل رویکردهای ایدئولوژیک باشد. سینما هنری سوبژکتیو است. بیایید به جای اینکه این بچه‌ها را تحلیل بکنیم آنها را ببینیم. ما این بچه‌ها را همچون ابژه‌هایی در برابر خود نهاده‌ایم و اینقدر آنها را به شکل یک ابژه تحلیل کرده‌ایم که دیگر خودشان را نمی‌بینیم. شاید مشکل همین جاست: ابژه شدگی یا شی شدگی[۲] انسان. ماجرا همان ماجرای «فیل در اتاق»[۳] است. مشکل واضحی که هیچکس نمی‌خواهد با آن روبه‌رو شود. همه درباره‌ی آن به نوعی صحبت‌ می‌کنند اما فیل به آن بزرگی را کسی نمی‌بیند. شاید هم اینقدر بزرگ شده است که دیگر دیده نمی‌شود. زندگی مدرن ما هم به نوعی به همین صورت است. دنیایی که تحت تاثیر علم باوری و اقتدار عقلانی و بروکراتیک[۴] قرار دارد تا انسان را به واسطه‌ی جایگاهی که در «تقسیم کار اجتماعی» دارد بفهمد و دیگر خود انسان‌ها را نمی‌بیند و صرفا از آنها به عنوان ابژه‌های شناختی بحث‌ می‌کند.

در این بین دوربین گاس ون سنت‌ می‌گوید بیایید پشت سر این بچه‌ها راه بیافتیم و به جای اینکه آنها را در آزمایشگاه و در حالت ایزوله مطالعه کنیم به سراغ فردیت‌شان برویم. لحظه‌‌ای هم که شده از این هیولای «همسان‌گرایی مدرن» که‌ می‌خواهد همه چیز را طبقه‌بندی علمی کند رها شویم و برویم به جایی که آنها به آن تعلق دارند و تفاوت‌ها را ببینیم و به روی فردیت آنها متمرکز شویم. ما مدام از فیل سخن‌ می‌گوییم و تلاش‌ می‌کنیم تا آن را بررسی کنیم در حالی که فیل در اتاق است و خودش را نمی‌بینیم. در صحنه‌‌ای از فیلم تعدادی از بچه‌های مدرسه در یک کلاس دور هم جمع شده‌اند و با ژستی به اصطلاح روشنفکرانه درباره همجنس‌گرایی و حقوق همجنسگرایان حرف‌ می‌زنند. اما آنها در گرداب بحث‌های پیش پا افتاده‌ی ناشی از گروه زدگی[۵] چنان غرق شده‌اند که دیگر قادر به دیدن خود آن اقلیت‌ها نیستند. آنها از فیل حرف‌ می‌زنند در حالی که هرگز فیل را نمی‌بینند.

گاس ون سنت دست از دکوپاژ رایج فیلم‌های آمریکایی که توهم علت و معلولی را در انسان ایجاد‌ می‌کند‌ می‌شوید و ساختار کلاسیک سینما را که در خدمت علیت باوری، معنازدگی و البته قهرمان‌پروری است به چالش‌ می‌کشد. داستان او قهرمانی ندارد؛ حتی وقتی که در لحظات انتهایی فیل شخصیت جوان سیاه پوستی به نام بنی وارد کادر دوربین گاس‌ می‌شود ابتدا گمان‌ می‌کنیم او قرار است نقش قهرمان بی‌پروای فیلم را بازی کند و به نوعی آن غائله را ختم کند اما گاس به همان سادگی با یک گلوله او را هم حذف‌ می‌کند. قهرمانی وجود ندارد. از توهم قهرمان‌پرورانه‌ی رویایی آمریکایی دست برداریم و یکبار واقعیت را لخت و عریان ببینیم. کاراکترهای گاس همان بچه‌های مدرسه هستند و حتی در فیلم، آنها با اسم واقعی خود بازی‌ می‌کنند.

گاس با نشان دادن نمایی از آسمان در ابتدای فیلم از گذر زمان و یک روز معمولی صحبت‌ می‌کند. باور کنید که امروز اصلا روز خاصی نیست. امروز هم مثل تمام روزهای دیگر است و این بچه مدرسه‌ای‌ها در روزمرگی دهشتناک خود غوطه‌ور شده‌اند. کار دوربین گاس این است که یک روز معمولی را نشان دهد که پایانی متفاوت دارد. از اینرو تمرکز گاس به روی همین روزمرگی است. روزمرگی که فردیت انسان‌ها را سرکوب کرده است و آنها را در خدمت نوعی اقتدار الیگارشی[۶] در آورده است. اقتداری که در خدمت نظام عقلانی قانونی بروکراتیک است و انسان‌ها را به عنوان ابژه‌های درون گروهی به رسمیت‌ می‌شناسد و هرگز قادر به رسمیت شناختن فردیت آنها نیست. در نتیجه آنچه محصول این همسان‌گری مدرن است چیزی نیست جز بحران هویت. در فیلم با بچه‌های مدرسه‌‌ای را‌ می‌بینیم که دچار یک روزمرگی گوش خراش هستند که هر لحظه آنها را از هویت خود تهی‌ می‌کند. آنها صرفا بارکد‌هایی هستند که حرکت‌ می‌کنند و هر روز یک سری کارهای تکراری را انجام‌ می‌دهند. «ماکس وبر‌» می‌گوید فرهنگ مدرن یکسر با طبیعت سر به ستیز دارد. فرهنگ ما دیگر با طبیعت همنوا نیست و اتفاقا نیازهای انسانی و غریزی ما را به واسطه‌ی قرارگرفتن در یک اقتدار قانونی ـ عقلانی سرکوب‌ می‌کند. حاصل این فرهنگ که اکنون در جامعه مدرن و سرمایه‌داری تبدیل به «صنعت فرهنگ»[۷] شده و در خدمت ایدئولوژی بهره‌وری قرار گرفته است چیزی نیست جز «از خود بیگانگی». انسان دیگر با خود بیگانه شده است. خود را در چهارچوب غریزه‌های طبیعی‌اش نمی‌فهمد. بلکه به واسطه‌ی اتیکت‌هایی که فرهنگ مدرن به او زده است معنا‌ می‌شود. آنها به درجه‌‌ای از شئ‌وارگی رسیده‌اند که در جامعه سرمایه‌داری به آنها به چشم کالا نگاه‌ می‌شود.

در فیلم فیل بچه مدرسه‌ای‌هایی را‌ می‌بینیم که‌ می‌روند و‌ می‌آیند و صرفا به آنها گفته شده است که باید درس بخوانید. آنها به مدرسه‌ می‌روند تا صرفا در یک چرخش معیوب نظام بروکراتیک نقش خود را در تقسیم کار اجتماعی ایفا کنند. آنها اشیایی هستند که دیگر از این دستگاه نظام عقلانی قانونی رهایی ندارند و همچون یک ماشین باید در زمان خاص خود دستوراتی را طوطی وار اجرا کنند. آنها مجبور هستند تا خود را با این دستگاه عظیم بوروکراتیک تنظیم کنند. در نتیجه دیگر با کاری که انجام‌ می‌دهند بیگانه هستند. آنها در خدمت همسان‌گری مدرن از هویت فردی تهی شده‌اند. در این نظامی که گرایش دارد تا همه چیز را طبقه‌بندی کند و آنها را به عنوان ابژه معنا کند دیگر هر عنصری را که خارج از این طبقه‌بندی‌های معنادار عمل‌ می‌کند را حذف‌ می‌کند. در این نظام بروکراتیک انسان دیگر قادر نیست فردیت را ببیند. اینکه متعلق به چه طبقه‌بندی علم‌بارورانه‌‌ای هستی وجود تو را معنا‌ می‌بخشد. در جایی از فیلم ما با شخصیت دختری غیر عادی به نام میشل آشنا‌ می‌شویم. گویی میشل از بدن خود شرم دارد و دوست ندارد در کلاس تربیت بدنی همچون سایر دوستان خود لباس بپوشد، اما توسط معلم خود مورد بازخواست قرار‌ می‌گیرد که چرا همچون بقیه لباس نمی‌پوشد. همسان‌گری مدرن تلاش‌ می‌کند تا همه را شبیه هم کند. از اینرو فردیت میشل را نمی‌بیند. او از بدن خود شرم دارد چرا که همین فرهنگ مصرف‌گرای مدرن که به جنسیت به چشم یک کالا نگاه‌ می‌کند یک الگوی سوبژکتیو از تنانگی را تلقین کرده است که گویی هر کس که در خدمت این همسانگری قرار نگیرد محکوم به طرد است. هیکل باربی گونه‌‌ای که به عنوان ابژه ایده‌آل دستمایه‌ی نظام مصرف‌گرایی و سرمایه‌داری قرار‌ می‌گیرد. از اینرو است که ما در فیلم با دخترانی رو‌به‌رو‌ می‌شویم که بعد از اینکه حسابی غذا خورده‌اند به دستشویی‌ می‌روند و هر چه را که خورده‌اند بالا‌ می‌آورند. برای چه؟ برای اینکه تناسب‌اندامشان حفظ شود! نکته جالب این است که در همین جامعه مصرف‌گرا آنها از «خوردن» – یا درست‌تر بلعیدن – گریزی ندارند.

در فرهنگ بورژوازی انسان نمی‌خورد تا سیر شود بلکه خوردن به یک لذت بیمارگونه تبدیل شده است. خوردن تبدیل به فرهنگ شده است و چرخه نظام سرمایه‌داری این لذت طلبی را تشویق‌ می‌کند تا بتواند کالای خود را به فروش برساند. در واقع همانطور که مارکس‌ می‌گوید بیش از تولید ابژه مصرفی نیاز کاذب آن را تولید‌ می‌کند. از اینرو در جامعه “خوردن” ابتدا به یک ارزش (فرهنگ) تبدیل‌ می‌شود تا جامعه سرمایه داری بتواند کالای خود را به فروش برساند. رستوران زدگی، فست‌فود‌زدگی و… از نتایج ظهور فرهنگ بورژوایی خوردن است. کافی است تا صحنه‌های سلف سرویس مدرسه را به یاد آورید و آن لحظه‌‌ای که شخصیت اصلی یعنی الکس وارد کادر‌ می‌شود و گویی از این همه هیاهو سرسام گرفته، دست خود را چنان روی گوش‌هایش‌ می‌گذارد که گویی جانش از این صنعت فرهنگ مردن به ستوه آمده. او تنها‌ می‌تواند به پیانوی خود پناه ببرد و تنها نواختن سمفونی بتهون است که‌ می‌تواند لحظه‌‌ای او را از این روزمرگی رهایی بخشد. اما جالب است که تمام این اتفاق‌ها در یک جامعه لیبرال رخ‌ می‌دهد. یعنی جامعه‌‌ای که مدافع و مشوق حقوق فردیت است. نکته مهم اینجاست که وقتی فردیت‌گرایی یا مفهوم آزادی خود تبدیل به ایدئولوژی‌ می‌شود به عنصری بر ضد خود تبدیل‌ می‌شود و این چیزی است که در جامعه‌ی مورد نظر گاس ون سنت اتفاق افتاده است.

لیبرالیسم یک کارکرد ایدئولوژیک پیدا کرده است و از طریق صنعت فرهنگ منجر به شکلی از «از خود بیگانگی» شده که نتیجه نظام عقلانی _ قانونی مدرن است. یکی از ویژگی‌های این نظام عقلانی و قانونی گروه زدگی است. گروه‌فکری پدیده‌‌ای روانشناسانه است که در بین گروهی از مردم رخ می‌دهد، بدین شکل که میل به‌هارمونی و همگرایی در گروه، منجر به یک تصمیم‌گیری غیرعقلانی یا ناکارآمد می‌شود. اعضای گروه سعی می‌کنند با سرکوب کردن فعالانه­‌ی دیدگاه‌های مخالف، و با ایزوله کردن خود از اثرگذاری‌های بیرونی، اختلاف را حداقل کرده و به یک تصمیم مورد اجماع برسند بی آن که دیدگاه‌های رقیب را مورد ارزیابی انتقادی قرار دهند یا آلترناتیوهای دیگر را ببینند. این احترام به تصمیم گروهی رهاورد فرهنگ عقلانی ـ قانونی مدرن است که صرفا به کارایی و بهره وری‌ می‌اندیشد. فردیت افراد درون گروه و با هدف کارایی و بهره وری معنا پیدا‌ می‌کند. از آنجایی که این گرایش به گروه زدگی میل به همسان گری دارد هرگونه تفاوت، دیدگاه مستقل و خلاقیت فردی را سرکوب‌ می‌کند. در «درون گروه» شدیداً به توانایی‌های خود برای تصمیم‌گیری بیش از حد باور پیدا می‌کند و به توانایی‌های مخالفین («برون گروه») بیش از حد کم باور پیدا می‌کند. علاوه بر این گروه‌فکری باعث انسانیت زدایی از برون گروه می‌شود. در نتیجه هرکسی را که خارج از این همسانگری عمل‌ می‌کند به رسمیت نمی‌شناسد. حال فردی که هویت اش توسط گروه به رسمیت شناخته نشده تنها یک راه حل برایش باقی‌ می‌ماند و آن اینکه از گروه انتقام بگیرد. اینجاست که الکس زاییده‌ می‌شود و فاجعه‌‌ای همچون فاجعه کلمباین اتفاق‌ می‌افتد.


[۱]کشتار دبیرستان کلمباین یک حادثه تیراندازی در مدارس که در ۲۰ آوریل ۱۹۹۹ در دبیرستان کلمباین، واقع در کلمباین که یک منطقه غیرصنعتی در جفرسون کانتی ایالت کلرادو است، اتفاق افتاد. علاوه بر تیراندازی، حمله‌های پیچیده و به شدت برنامه‌ریزی شده شامل یک بمب آتش‌زا برای منحرف کردن آتش نشانان، مخزن‌های پروپان تبدیل شده به بمب که در کافه تریا قرار داده شده بود، ۹۹ عدد مواد منفجره و بمب‌های جای‌گذاری شده در اتومبیل، صورت گرفته بود. دو دانش‌آموز دبیرستانی، اریک هریس و دیلن کلبولد، در نهایت ۱۲ دانش‌آموز و یک معلم را به قتل رساندند. آن‌ها ۲۴ دانش‌آموز دیگر را زخمی کردند که سه نفر از آنان زمانی زخمی شدند که در حال فرار از مدرسه بودند. اریک و دیلن، سپس اقدام به خودکشی کردند.

[۲].  نظریه شی وارگی تجلی بارز «شکل کالایی» زندگی اجتماعی است که به موجب آن فعالیت‌های انسانی نظیر کار، همانند اشیاء (کالا) خرید و فروش (مبادله) می‌شوند. تحت چنین شرایطی، بازیگران یا عاملان اجتماعی دنیایی را که با دست خویش‌ می‌سازند هویت عینیت یافته یا شیءگونه‌‌ای تلقی‌ می‌کنند که از حیطه کنترل آنان خارج است، ضمن آن که به این اشیاء یا کالاها قدرت انسانی نیز‌ می‌بخشند.

[۳]. فیل در اتاق (Elephant in the room) یک اصطلاح استعاری انگلیسی است که منظورش مشکل یا ریسک واضحی است که هیچ‌کس نمی‌خواهد در موردش بحث یا کار کند.  یا یک وضعیت گروه‌زدگی که هیچ‌کس نمی‌خواهد آن را به چالش بکشد. این اصطلاح بر اساس ایده است که چیزی به آشکاری یک فیل می‌تواند در تعاملات مدون اجتماعی نادیده گرفته شود.

[۴]. نخستین بار، بوروکراسی به عنوان یک پدیده اجتماعی و با توجه به کاربرد عملی آن، به‌وسیلهٔ ماکس وبر مورد استفاده قرار گرفت وبر توجه خود را عمدتاً برروی تأثیر سازمانهای بوروکراتیک در ساختار سیاسی جامعه متمرکز کرد. او بیشتر به علت وجودیِ سازمان‌ها و نحوه‌ی اِعمال قدرت نظر داشت. وِبِر اصطلاح بوروکراسی را در دو معنی به‌کار برد: ۱- مجموع مقامات اداری؛ ۲- سازمان‌های بزرگ رسمی در جامعه‌ی امروزی. وِبِر، قدرت را امکان تحمیل اراده انسان بر رفتار اشخاص دیگر تعریف می‌کند. البته قدرت به صورت عام و کلی آن مورد نظر وبر نیست، بلکه به نوع خاصی از روابط ناشی از قدرت که آن را سلطه یا استیلا می‌خواند، توجه دارد. منظور وبر از سلطه آن نوع رابطه قدرتی است که در آن فرمانروا، رئیس یا شخصی که اراده خود را بر دیگران تحمیل می‌کند، اعمال قدرت را حق خود دانسته و اطاعت از دستورها را وظیفه فرمانبردار مرئوس می‌داند. به عبارت دیگر، نوعی صلاحیت پذیرفته شده که به اعمال قدرت، هم از نظر رهبر و هم از نظر پیرو، مشروعیت می‌بخشد.

[۵]گروه‌زدگی یا گروه‌فکری پدیده‌ای روانشناسانه است که در بین گروهی از مردم رخ می‌دهد، بدین شکل که میل به‌هارمونی و همگرایی در گروه، منجر به یک تصمیم‌گیری غیرعقلانی یا ناکارامد می‌شود. اعضای گروه سعی می‌کنند با سرکوب کردن فعالانه‌ی دیدگاه‌های مخالف، و با ایزوله کردن خود از اثرگذاری‌های بیرونی، اختلاف را حداقل کرده و به یک تصمیم مورد اجماع برسند بی آن که دیدگاه‌های رقیب را مورد ارزیابی انتقادی قرار دهند. وفاداری به گروه افراد را ملزم می‌کند از پیش کشیدن مسایل مناقشه برانگیز یا راه‌حل‌های جایگزین خودداری کنند، و فقدان خلاقیت فردی، یکتایی و تفکر مستقل به وجود می‌آید. پویایی‌های ناکارآمد درون گروهی «توهم آسیب‌ناپذیری» به وجود می‌آورد (یک اطمینان بیش از حد به این که تصمیم درست گرفته شده است). زین رو «درون گروه» شدیداً به توانایی‌های خود برای تصمیم‌گیری بیش از حد باور پیدا می‌کند و به توانایی‌های مخالفین (برون گروه) بیش از حد کم باور پیدا می‌کند. علاوه بر این گروه‌فکری باعث انسانیت زدایی از برون گروه می‌شود.

[۶] . ماکس وبر معتقد است که اقتدار الیگارشی در عبور از جامعه سنتی و غیر دموکراتیک به جامعه مدرن و دموکراتیک از بین نرفته بلکه شکل‌اش عوض شده است و امروز به واسطه نظام بوروکراسی صرفا تقسیم قدرت و به کارگیری اقتدار به واسطه ارزش‌های قانونی و عقلانی به خود مشروعیت بخشیده است.

[۷]. مفهوم صنایع فرهنگی یا صنعت فرهنگ به آلمانی (Kulturindustrie) در زمان جنگ جهانی دوم در مکتب فرانکفورت برای توصیف صنعت قدرتمند فیلم سازی آمریکا به وجود آمد. بر اساس تعریفی متدوال، صنایع فرهنگی متشکل از بنگاه‌هایی است که برای عموم مردم، اطلاعات و سرگرمی‌های آموزش، علمی و فرهنگی در شکل‌های گوناگون طراحی، تهیه و تکثیر می‌کنند. هدف این صنایع، مفهوم‌سازی، هماهنگ‌سازی، تولید و ارتقا و تجارت کالاهای فرهنگی در قالب‌های مختلف اعم از کتاب، مجله، روزنامه، فیلم

براساس تعریفی متداول، صنایع فرهنگی متشکل از بنگاه‌هایی است که برای عموم مردم، اطلاعات و سرگرمی‌های آموزشی، علمی و فرهنگی در شکل‌های گوناگونی طراحی، تهیه و تکثیر می‌کنند. هدف این صنایع، مفهوم سازی، هماهنگ سازی، تولید و ارتقا و تجارت کالاهای فرهنگی در قالب‌های مختلف اعم از کتاب، مجله، روزنامه، فیلم، محصولات صوتی، تصویری، نوار ویدئو و کاست، نرم‌افزار، لوح فشرده است. در جهان امروز، صنایع فرهنگی سهم بسزایی در دسترسی افراد به اطلاعات، آموزش و فرهنگ و همچنین اشتغال زائی دارند و نقش مهمی در ارائه‌ی تصویر فرهنگی یک کشور یا ملت و ایجاد جایگاه مناسب در اقتصاد بین‌المللی ایفا می‌کنند. از نظر مکتب فرانکفورت، پیدایش و رواج یافتن رسانه‌های جمعی «صنعت فرهنگ» و رخنه‌ی  بی‌وقفه‌ی آنها در زندگی در طول قرن بیستم، نشانگر چرخش از سرمایه‌داری لیبرالی خود تنظیم شونده‌ی قرن نوزدهم به «سرمایه‌داری سازمان یافته و سراپا برنامه‌ریزی شده‌ی» قرن بیستم است.

اشتراک گذاری

درباره نویسنده

mm

نقدسینما محفلی است که می‌کوشد تولیدات رسانه‌ای ایران و جهان اعم از سینما، تلویزیون و... را همواره با نگاهی نقادانه و منصفانه بررسی کند. باشد که این تلاش اندک ولی صادقانه، مخاطب را جهت انتخاب درست و بهبود فرآیند «دیدن» یاری نماید.

یک پاسخ قرار دهید