نقد | خشونت و رنج دیگران در «سه بیلبورد»

0

• مانولا دارگیس

در یک قسمت سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری[۱]، «فرانسیس مک‌دورمند[۲]» فیلم را تکه‌تکه می‌کند و نشان می‌دهد که قلبی شکسته چه ظاهری دارد. این اتفاق در مواجهه‌ای خصوصی میان شخصیت او، فردی خشن و جدی به نام «میلدرد[۳]» و رییس پلیس مریض‌احوال فیلم، «ویلوبی[۴]» (وودی هارلسون[۵]) اتفاق می‌افتد. تا آن موقع، به‌نظر می‌رسد میلدرد نسبت به درد و رنج ویلوبی بی‌اعتنا است. میلدرد سه بیلبورد اجاره کرده است تا به وسیله‌ی آن عدم موفقیت ویلوبی در حل پرونده‌ی قتل دخترش را مورد حمله قرار دهد – روی یکی از بیلبوردها نوشته شده است: «در حال مرگ مورد تجاوز واقع شد» – و میلدرد آن‌قدر مشغول غم خودش است که متوجه غم شخص دیگری نشده است. وقتی متوجه می‌شود که ویلوبی بیمار است، طوری به او نگاه می‌کند که انگار بار اولی است که او را می‌بیند. شوکه شده است، و شما هم همینطور.

درد و رنج دیگران در سه بیلبورد حضوری دائمی دارد، یا حداقل هرگاه «مارتین مک‌دونا[۶]»، نویسنده و کارگردان فیلم، اجازه می‌دهد حضور پیدا می‌کند. مک‌دونا، نمایشنامه‌نویسی (با مرد بالشی[۷]) است که فیلم‌ساز (با در بروژ) شده و به‌نوعی خودش به تنهایی ژانری فرعی به حساب می‌آید، هنرمند دردهاست و ابزارش خشونت بی‌معنی، شوخی‌های بی‌رحمانه و مشت‌های غیرمنتظره است. او فیلم قبلی‌اش، هفت روانی[۸] را سرسری گرفت، کمدی‌ای نه‌چندان کمدی که حول محور فیلم‌نامه‌نویسی می‌چرخد که از نظر خلاقیت کم آورده است. همانطور که از این خلاصه برمی‌آید، مک‌دونا در آن فیلم چندان حرفی برای گفتن ندارد – توی فیلم خرگوش وجود دارد، سگ‌های دزدی، مردانی با اسلحه، شوخی‌های خوب و بد – اما همان حرف کمی هم که زده می‌شود از طریق بازیگران فوق‌العاده‌ای گفته می‌شود که روی حرف‌ها و خرعبلات مسخره‌ی مک‌دونا مانوور می‌دهند.

سه بیلبورد از فیلم‌های بلند پیشین مک‌دونا جاه‌طلبانه‌تر است.  مانند فیلم‌های قبلی، درونش یک مشت پرچانگی، میزان بالایی از اسلحه و مردانی وجود دارد که (بیشترشان) بد رفتار می‌کنند. این فیلم همچنین بی‌تابانه، اگرچه بدون ایجاد رضایت، میان کمدی و تراژدی رفت و آمد می‌کند – که از خاصه‌های مک‌دونا است – و در میان راه مدام خون می‌ریزد. اما این بار همچنین به شخصیت‌هایش به جای کلک‌های یکبارمصرف، داستانی داده است به جای اینکه ایده‌هایی بدهد که نشان از خودش دارند و استعاره‌ای فراگیر و به‌نسبت مبهم. به طور عمده، جای آن را تراژدی‌ای پر کرده است که به بازیگران – بیشتر مک‌دورمند اما همچنین به بازی هارلسون و «سم راک‌ول[۹]» – اجازه می‌دهد تا توانایی‌هایشان را به نمایش بگذارند.

فیلم با صحنه‌ای آرام شروع می‌شود که در آن میلدرد پشت فرمان استیشن واگنش نزدیک سه بیلبورد ویران نشسته است. منظره‌ای وسوسه‌انگیز است که با رنگ‌های ملایم محو شده است، اما همانطور که میلدرد با اخمی شدید به تابلوها خیره می‌شود، طوری با خشونت ناخنش را می‌جود که به نظر چیزی نمانده آن را از جا بکند. بیلبوردها خالی نیستند – تصویر محو کودکی از یکی از تابلوها لبخند می‌زند، کلمه‌ی «زندگی» از بیلبوردی دیگر مشخص است – اما آن‌ها صفحات آغازین اثر هنری میلدرد هستند. میلدرد با چسباندن حروف مشکی روی پس‌زمینه‌ای به سرخی خون پیکارش را اعلام می‌کند درحالیکه آقای مک‌دونا (که از حرکات خودآگاه خوشش می‌آید) پایه و اساس داستان را زمین می‌گذارد: مکان و زمان، شخصیت‌ها، مسئله، پیرنگ و آدم بده‌ی احتمالی.

این بیلبوردها کلکی تبلیغاتی برای آقای مک‌دونا و حرکتی حساب‌شده برای میلدرد است، راهی برای به جنب و جوش انداختن افراد و اوضاع (ماموران و داستان) و افزودن دلشوره به منظره‌ای که از بیرون آرام است. بیشتر داستان شامل موج‌هایی از خشم، سردرگمی و دلقک‌بازی است که بیلبوردها باعثش می‌شوند و خیلی زود تمام افرادی که میلدرد می‌شناسد را درگیر می‌کند. ماه‌ها پس از مرگ دخترش، غم میلدرد را محاصره کرده است؛ او را منزوی کرده و ظاهراً غیرقابل‌حل است و در نگاه جدی و هویت خشک و جدید او به عنوان مادر دختری مُرده حک شده است. بیلبوردها این غم را به سلاحی تبدیل می‌کنند، راهی برای مقابله با قانون و مردانی گوناگون – غریبه‌ای تهدیدآمیز، دندانپزشکی خودرای و همسر سابقی خشن (جان هاکس[۱۰]) – که همه نشان از دیواری دیگر دارند که میلدرد را محاصره کرده است.

مک‌دونا دوست دارد کمدی را در کنار خشونت بگذارد و با چیزهایی باعث خنده شود که غیرقابل‌بیان هستند. این چنین ترکیبی (حداقل در فیلم‌های او) باعث خنده‌ای می‌شود که در گلوی آدم گیر می‌کند، باعث می‌شود آدم مکث کند و به این فکر کند که دقیقاً به چه می‌خندد. اما مک‌دونا همیشه نمی‌داند چه چیزی محتوای اصلی و چه چیزی محتوای فرعی است، یا که اهمیت نمی‌دهد؛ شوخی‌هایش بعضی اوقات پر از سفسطه هستند و با تلنگرهایی کوچک و بی‌آزار همراهند که کمتر تماشاچیان را به چالش می‌کشند و بیشتر به منظور پنهان کردن کلیشه‌های محتوا و ظاهرسازی غالب آن است. همه چیز در سه بیلبورد خیلی خوب با هم جور در می‌آید، حتی وقتی که اغتشاش ایجاد می‌شود، اما بازیگران به اندازه‌ای ساخت‌های بی‌نظم به کار اضافه می‌کنند که همواره مصنوعی به‌نظر نرسد.

مک‌دورمند به زیبایی از پس این نقش جدی و خشن برمی‌آید. او که نقش‌هایش را طبیعی و ذاتی ایفا می‌کند، همیشه بیشتر شبیه بازیگر نقش‌های عجیب‌وغریب به نظر می‌رسد تا ستاره‌ی فیلم، حتی وقتی که نقش اول را دارد. به نظر هیچوقت نگران از دست دادن علاقه یا همدردی تماشاچیان نیست و این نکته‌ای هیجان‌انگیز است مخصوصاً از آنجا که معمولاً از بازیگران زن درخواست می‌شود جلب توجه یا اغواگری کنند. در این فیلم، مک‌دورمند درد و رنج را آنقدر به وضوح فراگیر نشان می‌دهد که می‌توان آن را در تمامی نگاه‌ها و حرکات شخصیت دید: میلدرد فکش را راست می‌کند، لب‌هایش را به هم می‌فشارد و چهره‌اش را سفت می‌کند، طوری که انگار دارد هرچه بیشتر دیوارهای دفاعی‌اش را محکم می‌کند. اما درد و رنج همچنین او را زشت می‌کند، که شاید حتی اصلاح‌ناپذیر باشد، و همین باعث می‌شود او بسیار و شدیداً انسان به نظر برسد.

همان چهره‌ی سفت و سخت برای کمدی هم مناسب است، حتی با اینکه تلاش‌های مک‌دونا برای شوخ‌طبعی به تدریج بیشتر و بیشتر شکست می‌خورند. مک‌دونا در «سه بیلبورد» با لحن، واقعیت و ایده‌ها بازی می‌کند، از جمله نژادپرستی سفیدپوست که عقیده‌اش را عوض می‌کند، شخصیتی که نشان می‌دهد آقای مک‌دونا – برخلاف خشم و اهانت – در هرصورت هنوز به بشریت امید دارد. مشکل اینجاست که ایده‌ای که او مدام به آن می‌پردازد این است که انتقام رنجی است که هیچ‌وقت فروکش نمی‌کند؛ همان رنجی است که میلدرد در خودش بزرگ می‌کند، همانی که او را بی‌عاطفه می‌سازد و رنجی است که با گذشت زمان آنچنان بی‌امان می‌شود که خشونتش از دلیل آن قابل‌تشخیص نیست. مک‌دورمند قلب آدم را به درد می‌آورد اما مک‌دونا تنها آدم را خسته می‌کند.


[۱] Three Billboards Outside Ebbing, Missouri   [۲] Frances McDormand   [۳] Mildred   [۴] Willoughby   [۵] Woody Harrelson   [۶] Martin McDonagh   [۷] The Pillowman   [۸] Seven Psychopaths   [۹] Sam Rockwell   [۱۰] John Hawkes

اشتراک گذاری

درباره نویسنده

mm

نقدسینما محفلی است که می‌کوشد تولیدات رسانه‌ای ایران و جهان اعم از سینما، تلویزیون و... را همواره با نگاهی نقادانه و منصفانه بررسی کند. باشد که این تلاش اندک ولی صادقانه، مخاطب را جهت انتخاب درست و بهبود فرآیند «دیدن» یاری نماید.

یک پاسخ قرار دهید